X
تبلیغات
بازی پارس آنلاین

خاطرات یک دیوانه

همینی که هست...دست خودم نیست

مهم نیس؟...هست

دوباره سلام
خدایی نمیشه از وبلاگ دل کند ...هر موقعی گیر و گوری بوده اومدم این جا حرف زدم حداقل این بوده که تونستم بهشون فکر کنم
شاید آرامشی که این جا داره رو جایی دیگه نداره
حداقل می دونم فرصت حرف زدن آدم داره می تونه با آذامش حرفشو بزنه به هر حال هر چقدر فکر کردن می تونه ناراحت کننده باشه
اما همیشه بعد از یه پست تقریبا آرامش دارم
اما بحث اصلی اینه که بعضی موقع ها دلم می خواد واقعا واسم مهم نباشه که چی میشه اما نمی شه
چون واقعا از ته دل واست مهمه
از ته دل دوسش داری
اما خب کاریش نمیشه کرد تحمل کن چون دوسش داری چون واست مهمه چون که نمی تونه واست مهم نباشه

اما ته تهش چی؟

ته تهش تو میشی که هی هر روز بعد از هر بحثی ناراحت تر میشی و اون حتی اینو نمی دونه
ته تهش این میشه هی آستانه تحملت کمتر میشه و این که هر دفعه کنترل خودت کمتر میشه
اما اگه قرار چیزی مهم نباشه به نظرم همیناس که مهم نیس
مهم نیس چقدر ناراحت باشی
مهم نیس جقدر آستانه تحملت کم باشه
مهم اینه که واسه اون حداقل خوب باشی
شاید این طوری توی دل خودت واسه اینکه ناراحتیتو تحمل کنی یه بهونه داری
که ایــــــــــــــــی من اونی که دوسش دارم رو خوشحال نگه داشتم هر چقدر خودم ناراحت باشم
می دونی بحث اینه که اگه خودت ناراحت باشی بهتر از اینکه کس دیگه که واست مهمه ناراحت باشه
این جوری خودت می تونی با خودت کنار بیای
به هر حال می دونم یه روزی اینو می بینه اما شاید بهتر بود نبینه
شاید الانم خودم بهش بگم ببینه شاید قفل بذارم
شاید همه اینا رو پاک کنم بگم چیزی نبود واسه گفتن
شاید ...نمی دونم

تاریخ ارسال: یکشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:53 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب 2 نظر

Need Some sleep ..Plz

سلام
اینم از تعطیلات ما ...امروز این قدر خوابیدم سر درد گرفتم
البته خب زیادم نخوابیدم مثلا بزا حساب کنم از 6 صبح تا 12 ظهر میشه 6 ساعت...یه 2 ساعت نا قابلم خوابیدم...رو هم دیگه میشه 8 ساعت
جدیدا رو همه چی مالیات در نظر می گیرن احتمالا میشه 7 ساعت 25 دقیقه با مالیاتش
خلاصه این طوری گذشت
یه چیزی که دارم این چند وقته فکر می کنم اینه که از وقتی که دارم این جا پست می ذارم دوباره اون بی حوصلگی قدیمم برگشته
اصن انگار وقتی میام تو وبلاگ یاد چس ناله هام میوفتم
خلاصه دارم لحظه شماری می کنم واسه اینکه دانشگاه شروع شه این طوری سر آدم گرم تره
این قدر بی حال و حوصله نیس
دیگه همینا پیشنهاد می کنم آهنگ Boney M-Ma baker رو گوش بدین
آهنگ فسیله اما باحاله
خلاصه همش دایم غر غر می کنم

تاریخ ارسال: جمعه 2 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 19:28 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب 1 نظر

وای چقدر مســـــــــــــــــــــتم من

سلام
بالاخره این هفته تموم شد
یادمه 3-4 سال پیش همه آرزوم این بود تابستون شه اما الان نزدیک 3 تا تابستون کم و بیش می گم ای کاش این تابستون تموم شه
به هر حال چیزی که معلومه ّاید باهاش کنار اومد کاریش نمی شه کرد...به قول شاعر وای چقدر مســـــــــــــــــــــتم من
خلاصه امروز سر کار مغازه بودم که یه خانم متشخص و با سر و وضع مناسب
(باور کنید این سر و وضع سنگین و مناسب تنها چیزی که خیلی سخت تو بازار پیدا میشه)
خلاصه اومد و یه سری قیمت پرسید و کارتم رو گرفت اومد بره
یه جمله گفت و آشوب به پا کرد :
"خیلی ممنون...من برم یه دور بدم باز مزاحمتون می شم"
من :
خانم متشخص که می خواد بره یه دور بده :
الکسیس تگزاس :
خلاصه ما نفهمیدیم این خانم خودش فهمیده سوتی داده یا نداده اما چیزی که معلوم بود دی‌\رض 3-4 ثانیه متواری شد
قدیما قبلا حرمت ها حفض می شد کسی نمی گفت می رم می دم
سالامتی ناصر حجازی ها
سلامتی علی آقا مهدوی کیا
سلامتی همه پورن استار ها
امیر آقا تتلو
آقامون جانی سینز
بگذریم اینا که حاشیه پستام هسستن

مهم همون دادنس که می دن

اما موضوع اصلی اینه که بعضی موقع می شینم فکر می کنم که نباید به یه سری چیزا اهمیت بدم
اما باز 5 دقیقه بعدش می گم مگه میشه آدم بی تفاوت باشه
آدم باید اهمیت بده اما واقعا یه سری موقع ها حس این به آدم دست می ده
که تو خدمتکار یکی هستی اگه اهمیتی می دی وظیفته و اون هر طوری بخواد می تونه با تو حرف بزنه و رفتار کنه
و اصن جالب نیس
شاید کارای این آدما واست مهم نباشه همچین برخوردایی پیش نیاد
شاید
فعلا
گود ویکند نیگاز


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 21:10 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب 3 نظر

The Sweet Lunch

خب بعد حدود 4 5 ماه بالاخره چیزی که قولشو داده بودم رو انجام دادم
اولش فکر می کردم انجام دادنش سخته اما خب امروز دیدم چه قدر همه چی خب پیش رفت
خودش یه نکته مثبتی بود
چیزی که می دونم این بود که انجام قول امروز خیلی واجب بود
به هر حا بگذریم
در کل به نظرم امروز روز خوبی واسم بود با اینکه مثل همه روزای این چند وقت اخیر خوب شروع نشد اما نهار خوبی بود
جدا از اتفاقات امروز چیزی که فکرمو مشغول می کنه حرفای مردمه درباره کارای من یا هرکس دیگه
مردم کلا" چند دسته هستن:
1-یه عده قلیلی خیلی واقع گرایانه به ماجرا تگاه می کنن
2-عده ای هستن که می بینن اتفاقی که داره واسشون میوفته نفعی واسشون نداره...شروع می کنن به کوبیدن که آره چه کاریه
3-عده ای که خاطره بد دارن و تصور می کنن که شاید این خاطره بد اونا واسه شخصی که دارن در موردش حرف می زنن تکرار شه
(این عده از مردم به نظرم قابل درک هستن و میشه توجیحشون کرد)
4-عده ای هستن که فکر می کنن به شرایط آگاه هستن اما نیستن و شروع می کنن به نظر دادن
5-عده ی پنجم همونایی هستن که حسودی می کنن و برای اینکه خودشونو آروم کنن شروع می کنن به تخریب تو البته بعضی موقع ها به صورت خیلی ظاهری با لبخند و شوخی می گذرونن
6-اینا از شما خوششون نمیاد واسشون فرقی نداره چی باشه شروع می کنن به حرف زدن
7-اینا دوست داشتنی ترین عده هستن که دلسوزانه نظر می دن
...
مطمئنم عده های دیگه هم هستن
اما اینا کلا یه خلاصه ای از این آدما بود
کاری که باید کرد اینه که حرفای خوب رو گوش کنی بقیه رو بندازی دور
این بهترین کاره
َشب خوش

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 30 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 20:54 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب 2 نظر

به هر حال

خب دوباره سلام
اینکه دوباره اومدم پس زیاد اوضاع جالب نیس
به هر حال هرکی واسه خودش یه جایی داره خلوت کنه شاید حالش بهتر شه
الانم حس می کنم همه چی خیلی احمقانه داره به هم میپیچه
یه موقع هایی فکر می کنم اوه اوه اوضاع داره ار کنترل خارج میشه
قشنگ گیج میشم انگار وسطه یه چند راهی گیر کرده باشم یا باید یه سری حرفایی رو تحمل کنم که هیچ کدومشون درت نیس فقط واسه اینه که یه دلیلی یه بهونه ای ئاسه دعوا باشه یا باید خودمم دنبال این بهونه ها بگردم که اوضاع میشه بدتر
الان لابد یکی داره می خونه می گه آره تحمل کناین طوری بهتره...اما بابا جان یه بار دو بار سه بار...صد بار
میشه تحمل کرد دیگه شاید بار 101 ام آدم نمی کشه
نمی دونم 
از بچگی از شنیدن حرفایی که واقعا درست نبوده نفرت داشتم
مثلا مامانم می گفت تو گند زدی...می گفتم نه
خلاصه یه دادگاه تشکیل می داد خودش قاضی خودش وکیل
منم متهم
آخرشم متهم من بودم
بعد نکته جالبش این بود یهو شب بابام میومد می گفت...خانم کاره من بوده
اون وسط من با کون جر خورده نمی دونستم چی بگم
خلاصه همین حرفا رو می زنم چون این وبلاگ شده جایی که بشه توش آروم شد
فعلا

تاریخ ارسال: دوشنبه 29 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 23:27 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب 1 نظر
( تعداد کل: 155 )
   1      2     3     4     5      ...      31   >>
صفحات