X
تبلیغات
پیکوفایل

خاطرات یک دیوانه

همینی که هست...دست خودم نیست

The LasT One

یه موقع هایی آدم تو زندگیش نیاز به یه سری آدما و اشیا و کلا از این جور بساطا داره که باهاش خودشو سرگرم کنه
بعد از یه مدت 2 تا اتفاق می افته یا براش خسته کننده میشه یا این قدر باهاش اُخت میشه که نمی تونه ازش جدا بشه
تا جایی که تونستم سعی کردم با چیزی اخت نشم تو این 19 سال از این زندگی اما خب
یه سری چیزا بودن که از دست دادمشون
حالا مهم نیست بگذریم
اما این وبلاگ
این پست میشه آخرین پست من به عنوان نویسنئه تو این وبلاگ...بعد از این دیگه هیچ پستی از من تو این وبلاگ نمی بینید
شاید کسی این وبلاگ یو‌ّخونه فک می کنه 
من یه آدم عاشق و بدبخت و اینا باشم
مثه بقیه اما خب نه خیلی وقت هست که به این مزخرفات توجه نمی کنم
کلا تبدیل به یه آدمی شدم که...
یه آدمی که شب که می خوابه هیچ دلخوشی واسه صبح پاشدنش نداره
کلا زندگیش اصول مشخصی نداره
هیچ آینده ای واسه خودش نداره
شاید همه تو رویاشون چند سال دیگه بچه داشته باشن یه اینکه حداقل یه زندگی شاد و آروم داشته باشن
اماخب رویا من فرق داره جز 1 سال آینده زندگیم دیگه هیچ آینده ای ندارم
ینی 20 سال واسه زندگی بس نیس؟
ینی اینا که بیشتر از 20 سال زندگی کردن حال کردن
بیخیال
شاید 1 سال دیگه یکی اینو بخونه بگه...ای مردک احمق افتاد مرد
شایدم خودم یه سال دیگه اینو بخونم بگم
بیلاخ
به هر حال
این آخرین پست وبلاگ بود
خدافظ همگی

NATHANIEL
تاریخ ارسال: شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 02:20 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب 3 نظر

کوتاه و جامع

حال بد می دونی چیه؟

ینی ســـــــیـــگار پشت سیــــــگار نه از استرس زیاد
بلکه از حال بد و داغون
تازه بدتر از اون اینه که حساب سیگارای تو پاکتت از دستت بره 
اون وقت دیگه باید فاتحه خودتو بخونی!

والســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 00:00 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب 2 نظر

به دور از روز های اوج!

خب
هر چی دارم زور می زنم هیچ طنزی نمی تونم تو نوشته هام استفاده کنم
البته نه اینکه خدای طنزم
من غلط بکنم رو چیزی ادعا داشته باشم
اما قبلنا نوشته هامو بهتر بودن 
اینم می دونم نوشته هام ارتباط مستقیم با حال و حوصلم دارن اما خب به هر حال نوشته هام مثه قدیم نیستن 
کیفیتشون هم نزولی شده
البته نظر منه ها
شما هم اگه نظر داری بنویس رو دستمال کاغذی بکن تو ... آستینت!
کاملا هم انتقادپذیرم!
اما این وبلاگ یه خوبی که واسه من داشته اینه که حرفایی رو این جا می زنم جایی یا به کسی نمی زنم
نه اینکه کسی واسه درد و دل من نیست 
چرا هست زیادم هست اما خب
بعد 2 روز یارو میگه ای بابا باز این یارو اومده داره ناله می کنه
یا اصن خودم خسته می شم که اَ چقدر من دارم واسه فلانی و فلانی و فیلانی(Filani) درد و دل می کنم...
این طوری که تو وبلاگم می نویسم کسی که بخواد حالمو بدونه می دونه باید کجا بیاد
اما شاید کمتر کسی بیاد این جا...
یه سری ها که اصن فکرشون نمی کنن که من اینجا پست بدم بعد از خدافظی های مکرر
یه سری ها اصن روحشون از این وبلاگ خبر نداره
یه سری ها هم اصن حال من واسشون مهم نیست...شاید از دست من ناراحتم...نمی دونم به هر حال هرچی بوده با ما غریبه شدن...اما چه کنیم با این آدما
شاید یه سری اخلاق های بدِ من باعث این چیزا شده
یه سری لج بازیا و این حرفا
تنها راه اینکه با این اخلاق من کنار بیای اینه که یا من رو مثه کف دست بشناسه...نیاز به زمان چندساله داره
یا اخلاقش به گندی اخلاقم باشه
کلا افرادی که این ویژگی رو دارن اندازه انگشت های دستم هم نیستن
اما باز بودن همینا حس خوبی به آدم می ده
نمی دونم با این اخلاقم چیکار کنم...نمی دونم
با اجازه همگی

تاریخ ارسال: دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 00:38 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب 0 نظر

بودن یا نبودن...مسئله ای نیست!

نبودن بعضیا تو زندگیت آرامش رو ازت به کل می گیره
البته اون طرف سکه...بودن یه سریا آرامش رو از زندگیت می بره
هر چقدرم طرف دوست داشته باشی و واسش بمیری اما...هیچ وقت آرامش نداری
همش بالا پایین بالا پایین ...چپ راست چپ راست...آخرم می بینی همه مشکلات از اونه
حالا به جایی می رسی که به نظرت حذف کردنش از زندگیت درسته یا غلطه؟
عقلت میگه آره دلت میگه دادش گوه نخور!
اصن مهم تر از اون می تونی یا نمی تونی؟
و سوالای دیگه واست پیش میاد
بعد از اینکه از زندگیت به هر دلیلی یا بهانه ای حذفش کردی 
با خودت فکر می کنی کارت درست بوده یا نه؟
خلاصه تا دلت بخواد از این فکرا تو سرت میاد و می ره
حالا اینا مهم نیست تا وقتی تو زندگی آدم اتفاق نیفته آدم نمی فهمه چی به چیه
این یه طرف سکه بود حالا یه طرف دیگه سکه
اینه که...یه دوستی رو مثلا هم بازی بچگیت رو بعد از 7-8 سال ببینی!
کلی از خاطرات واست زنده میشه!
همین زنده شدن خاطرات یادت میندازه اَ چقدر پسر عوض شدم؟
این که کوچیکترین تصمیم و کارای بچگی آدم زندگی آدم رو تغییر می ده
چه درست چه غلط 
چه اونکارایی که آدم افسوسشو می خوره چه اونایی که واسه انجامش خوشحاله
خلاصه که همه خاطرات گذشته که به یاد آدم میان طعم بد ندارن بعضیاشم خوبه!
تاریخ ارسال: شنبه 22 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 01:41 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب 0 نظر

F***ing Ramezan

جدیدا دارم زیاد پست می دم

دلیل اصلیشم اینه که فقط همین وبلاگ مونده واسه همه حرفایی که تو ذهنمه

به هر حال
ما رمضون شروع شده
منم که معلومه دیگه روزه بگیر نیستم اما بسیار در تنگنا قرار دارم
نه میشه بیرون رفت با این اوضاع
هر چی بیرون رفتنه میشه واسه 9 شب به بعد
اصن عقده میشه خوردن و آشامیدن تو خیابون
به هر حال ماه مزخرفیه دیگه
چه کنیم باید بگذرونیم
از طرفی هم منتظر این هفته مزخرف تموم شه راحت شم
خیلی هفته بدی بود 
اما چی خوبه که این هفته خوب باشه
فعلــــــــــا همین
تا بعد

تاریخ ارسال: چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 19:34 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب 4 نظر
   1      2     3     4     5      ...      30   >> صفحات وبلاگ