X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خاطرات یک دیوانه

همینی که هست...دست خودم نیست

اولین روز

امروز مثل همیشه پا شدم که برم مدرسه مثل بقیه روزا از اینکه قبض گوشیم شده بود 3200 کلی ذوق کرده بودم ساعت طرفای 6:30 بود داشتم صبحونه می خوردم به دیوونه بازی دیشبم فکر می کردم...تو راه کلی فکر کردم به همه چی.....به رویاهای دست نیافتنی تا به خودم اومدم دیدم مدرسم و دارم امتحان می دم اونم مبحثی که بلد نبودم....زنگ اول تو حال خودم بودم....امروز یه کار عجیب کردم که حس بدی نسبت به خودم داشتم....واقعا یه لحظظ از شوخی ای که که کردم بدم اومد.....

بعد مدرسه مثله همیشه رفتم کتابخونه واسه درس حدود ساعت 10 رسیدم خونه بعد شام دوباره احساس دیشب اومد سراغم با یکی از دوستام صحبت کردم اونم واسه رها شدن بنویسن و از امشب دارم می نویسم تا یادم بره تمام مشغولیاتمو....الان خیلی خستم فقط می خوام بخوابم....آه



شب بخیر 

تاریخ ارسال: دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 23:22 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب
نظرات (1)
دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 23:26
اشکان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چیکار کردی مگه؟؟
شوخی دستی کردی؟؟؟؟
پاسخ:
نه اصلا دستم دخیل نبود ولی دست اون بنده خدا دخیل بود
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد