X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خاطرات یک دیوانه

همینی که هست...دست خودم نیست

یلدا

امروز دیگه بهش زیاد فکر نکردم.البته مطمئنم فراموش نکردم یه 1 سالی حالا وقت می بره.1 سال واسه خودش یه عمری ها همه کاری تقریبا میشه کرد.امروز یه برنامه مدون شده و کامل و آماده و توپ ریختم واسه درس خوندن.برنامه در عین پیچیده بودن و عرق هایی که پاش ریخته شده خیلی ساده و بی نقصه و اونم اینه که امروز درس نمی خونم به خوشی هام می رسم.

راستی امشب شب یلدا فکر نکنم جایی برم آخه کلا حوصله هیچ کس رو ندارم مخصوصا وقتی که فردا کلی کار دارم از صبح تا شب.

از اینا گذشته امروز یکی از دوستام که جلوی من می شینه از صندلی افتاد.داستان از این جا شروع شد بچه ها به یه موضوعی خندیدن بعد یهو دیدم این جلویی من نیست و کف زمینه انقدر به اون موضوع خندیدم که از دل درد مردم.آخه خیلی باحال بود

کلا روز خوبی بود که 1/30 هم والیبال باززی کردیم که چسبید مخصوصا به من...چرا من؟؟؟

امروز خواسته یا ناخواسته یه کلی شروع شد  با این که هنوز پام درد می کنه و درست نمی تونم بپرم .جدا نمی خواستم کل کل رو شروع کنم ولی شروع شد بزرگترین لطف کل کل این بود رو اعصاب طرف مقابل پیاده روی کردم....بازم می گم خیلی ناخواسته ولی بازم دارم براش تازه داره پام خوب میشه





یلدا مبارک

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 18:29 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد