X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خاطرات یک دیوانه

همینی که هست...دست خودم نیست

عجب روزی بود

سلام...چطورید؟

از من بدتر نیستید...عمرا اگه باشید....

دو شبه هی با خودم میگم چرا بالای تختم سوز میاد تازه الان فهمیدم پنجره لاش بازه...کمرمم بد جوری درد می کنه...چشامم خستس....و هزاران درد و مرض دیگر

البته من حالم خوبه ولی امروز یه جوری بود تا ظهر....آقا باورتون میشه یه کلاس رو ساندویچ هایدادادم....یه چیزی از فنا اون ورتر...از این بگذریم یه بطری آب یکی از دوستان ریخت روم...بعد هم هر هر خندید...حالا من نمی خوام اسم اشکان رو ببرم واین مسئله رو یه جوری گفتم کسی به کسی مشکوک نشه...به قول یه بنده خدایی:من حتی به اونایی که شک کردم مشکوک نشدم...از این هم بگذریم قسمت سگی روز تموم شد...بعد کلاس یه چند دست والیبال بازی کردیم خیلی چسبید بعدشم رفتیم گیم نت...جا همگی خالی خیلی حال داد...بعضی ها رو 6 تایی کردیم رفت پی کارش....دیگه همین فردا هم ایشااله کتابخونه ایم....

موضوع نداشتم به اصرار یکی وبلاگ رو آپ کردم....نشد روش رو زمین بندازم

تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 22:44 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد