X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خاطرات یک دیوانه

همینی که هست...دست خودم نیست

خسته شدم

سلام...

از کجا شروع کنم؟

از دیشب

دیشب خواستم پست بدم که هیچ صفحه ای نمی تونستم باز کنم خب واسه همین دیشب پست ندادم

از امشبم بگم که اصلا حوصله ندارم نه به خاطر این که عاشقم و افسردم و هزار تا مسئله دیگه بلکه به خاطر اینکه از آدما خسته شدم

نمی دونم هر کی به نحوی می ره رو اعصابم یا اذیتم می کنه...اولش فکر می کردم مشکل از منه ولی من خیلی سعی کردم اخلاقم رو عوض کنم ولی حیف که...حیف که مشکل از من نبود...

این کار یه تورنمنت گذاشتن هر کی بیشتر ممل رو اذیت کنه بیشتر امتیاز می گیره....کم کم دارم به خدا هم شک می کنم آخه این همه بلا چیه سر من میاره...واقعا نمی دونم مشکل کجاست...واقعا مشکل کجاست...خیلی تحمل کردم این جریانات رو ولی یه روزی بالاخره صبرم تموم می شه و اون روز می ذارم می رم...جایی که هیچ کس منو پیدا نکنه...هیچ کس ...شاید فک کنید دارم حرف پا منقلی می زنم ولی خیلی واسه این تصمیم مصمم هستم و هر روز مصمم تر می شم

خیلی دوست دارم که.....ولش کن تا همین جا بسه



فعلا....همگی بای


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 21:40 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب
نظرات (1)
سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1390 21:45
ندا
امتیاز: 0 0
لینک نظر



nabinam mamalo ghamgin :((
پاسخ:
حالا که هستم هیچ کاریش نمی شه کرد...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد