X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خاطرات یک دیوانه

همینی که هست...دست خودم نیست

نا امید امیدوار

خستم

خرابم

داغونم

نمی دونم لا مصب این همه درد و مرض که یه جا جمع شده واسه چیه؟

جسمی یا روحیه؟

اصلا تا حالا به این موضوع دقت نکرده بودم

یه جوری احساس می کنم انگار سمت چپ بدنم هر روز داره ازم دور تر میشه و هی میکشمش

که نره اما میره

چون  خودم خواستم بره

نمی دونم والا

این چند روزه آماده ترکیدنم

اما نمی ترکه...یعنی خودم نمی ذارم

این بغض رو می گم

نمی ترکه

اصلا یه وضعی شده...خودم خودم رو نمی شناسم...هر روز از خودم دورتر می شم

شدم عین این آدم هایی که:

"فانوسشان را به پشت می گیرند"

کلا جلو رو نمی بینم

بهتر بگم نمی دونم دارم کدوم گوری می رم

همش حواسم به عقبه که شاید معجزه....آره معجزه

یا یه چیزی تو این مایه ها گیر بیارم

شاید بشه شایدم نشه

اما 

نا امید امیدوارم



تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 00:07 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب
نظرات (4)
چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 00:16
سجاد
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این هم معجزه درد هات!

http://purpirar.blogsky.com/
چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 00:26
Goli
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این روزا هر وبی پ میزاری میگه خستم داغونم
خسته شدیم اینقد وب دپرس دیدم والا!
پاسخ:
خب چی بگم

وقتی داغونم
چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 19:45
a friend
امتیاز: 0 0
لینک نظر
درست میشه ممل آقا.نگران نباش.درست میشه.یه روز میاد که بالاخره نه فانوسی نیاز داری نه معجزه ای.
پاسخ:
ما که امیدواریم
پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1391 15:27
Hamid
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بیا صندلیت آتیش گرفت...هوووو.....من و نیگا!
باهات حرف می زنم منو نیگاه کن...باز داره دخترارو دید می زنه!!
پاسخ:
میام آقا...فردا صندلیم تموم میسه از شر این سوالای شما راحت می شم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد