X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خاطرات یک دیوانه

همینی که هست...دست خودم نیست

تک گویی درون به من؟...من به درون؟

آقا الان که پستم رو خوندم دیدم من آدم فراموشی گذشته نیستم

اصلا دیگه نمی تونم به موز نگاه کنم چه برسه موز بخورم

اه.....

خب داشتم می گفتم که آدم با گذشتس زندست

شما هم بعد از شکست اول ببین چه خاکی رو سرت ریخته

چیارو باد برده بعد ببین چی داری این بهتره

"آفرین...حالا شدی همون برده خودم"
برده عمته.....صد بار بهت گفتم اسم عمت رو نیار

"خفه شو سادیسمی پارانویدی....آریالا می دونید این ایدز داره"
صد دفعه گفتم تو جمع نگو...اون ایدزم عمت داره

"هی آریالا این فساد هایی اخلاقیت تا کی باید سر به مهر بدونه"
برو آقا دلت خوشه

"اون کاری تو با اون کردی کمتر از تجاوز نبود"
تجاوز؟؟؟؟
"بله تجاوز....یادته بهت گفتم با کله برو تو تو چشم اشکان تو هم رفتی امروز؟"
چی میگی واسه خودت....اون یه برخورد جزئی بود که کسی هم چیزیش  نشد

"چیزی نشد...عین ابر بهار داشت خون و گریه با هم می داد بیرون"
چون اشکان دیابت داره ...نازشم معنادم هست

"آهان...توجیه شدم....تجاوز کردی؟"
به کی؟
"به عمم"

برو آقا نصفه شبی اومدی این جا چرت می گی....

"نکنه می خوای بگی قتل بروس لی هم کار توئه"
برو آقا الانمیان میگن طرف پارانوید داره

......

*********

***

"******"
دیو******
"ک&*******"
می کن******

"تو؟"
*****‌ 88****

الان علی رضا غیرتی میشه

"جمع کن بریم"
آقا خدافظ

تاریخ ارسال: یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 02:14 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب
نظرات (1)
دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1391 17:58
شایان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ینی کشته این دعواهای درونت با خودتم :دی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد