X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خاطرات یک دیوانه

همینی که هست...دست خودم نیست

تعطیله!

سلام

از 22 آذر پارسال دارم می نویسم

اما شاید دیگه ننویسم

شایدم بنویسم

یه جوری دارم می گم که

می نویسم که چی؟
جز این که مشکلات رو دوباره واسه خودم مرور می کنم

چرا همش من درگیر مشکلاتم

این چاله...حالا اون چاله....

از 3 یا 4 سال پیش که اون خواب رو دیدم سعی کردم عوض بشم

شدم

ولی خب گذشته همرامه

عین سایه

هر چی سرعتت رو بیشتر بکنی اونم محکم تر می خوره پس کلت...

این طوری...زارت

این تصویر از جلو...این طوری چشا از حدقه می زنه بیرون

"صبر کن بینم کجای می خوای بری؟...من تازه دوست پیدا کرده بودم"
رفتن به از ماندن...درون جان

بریم ببینیم چه خبر...دنیا دست کیه...ما چی کاره ایم

"یعنی تو الان جواب اینا رو نمی دونی؟"

نه...

به هر حال...

می دونم دوباره کرمم می گیره بیام بنویسم

ولی یه مدت می خوام ننویسم

یه استراحتی به خودم بگم

شایدم اجاره بدم این جارو....

شایدم بفروشم

شایدم...

تا یه مدت نا معلوم فعلا

خدافظ


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 23:41 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب
نظرات (4)
چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1391 11:02
you know who
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دیدی گفتم کنکور تموم شد انگیزه ت رو از دست دادی
باشه ممل آقا...برو.بالاخره هرچیزی که شروعی داره،پایانی هم داره.
پاسخ:
نه
یه هفته می خوام به مخم استراحت بدم
تازشم مستاجر داریم
چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1391 15:02
شایان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
منتظرتم :دی
چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1391 22:15
Milad
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بی تو هرگز ممل
به پات وامیستم
پاسخ:
مگه دارم می رم زندان؟
پنج‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1391 11:33
Hamid
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بری دیگه بر نگردی!!
جمعی از هم سلولی ها هنگام آزادی دکتر شریعتی!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد