X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خاطرات یک دیوانه

همینی که هست...دست خودم نیست

استخری که شد پنچر گیری

سلام

چقدر امروز خندیدم...آی دلم

بزا از اول تعریف کنم

صبح که نه...ظهر که ساعت 1 پا شدم

با خودم گفتم...لعنت...بازم یه روز لعنتی ولی الان می گم عالی بود

هیچی بود قرار شد ساعت 6/30 بریم استخر ولی کدوم استخر؟
همه استخر ها سانسشون زنونه بود...این از برکت حکوت اصلامی(اصلامی رو از قصد این طوری می نویسم یه جور اعتراضه)

بعد تصمیم گرفتیم بریم کجا؟

کجا؟
درون جواب بده

"با منی؟...سینما"

بله خواستیم بریم سینما که چشتون روز بد نبینه

ماشین پنچر کرد حالا خوبه 30 دقیقه قبل تنظیم باد بودیم

شانس که نداریم

تمام دست و صورت سیاه و اینا...به هر طریق دست و صورت و شستیم

و رفتیم به سمت سینما آ‍زادی

بالاخره رسیدیم...اونم ساعت 9 این طورا...اون مسئول باجه گفت سانسمون 11 ئه...

ما این طوری شدیم

بعد گفت سینما ایران 10 سانس داره..ما هم که فکر کردیم دیدیم که گشنمونه کجا بریم!!!!
قرار شد بریم سارا...سارا عشق منه....ولی این قدر اون جا رفتم

هیچی از اون جا پا شدیم رفتیم پیتزا چمن...آخ چه حالی داد

هیچی دیگه اون جا پیتزا خوردیم و کلی تو راه خندیدیم

این از یه روزی که قرار بود لعتی باشه ولی کلی خوش گذشت

برگشتم خونه..مامانم چپ چپ نگام می کرد...

منم گفتم درس ندارم دیگه...مشکل چیه؟
اونم خندید...

خیلی حال می ده بیخیالی...دوسش دارم


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 23:54 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب