X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خاطرات یک دیوانه

همینی که هست...دست خودم نیست

شروع خوب...پایان بد

آخ آخ دارم از خستگی می میرم...

آها سلام

خب...طبق معمول می رم دانشگاه از این بساطا

همه چی تقریبا طبق روال بود...بودا...الان نیست

از کجا شروع کنم..خب از دیروز شروع می کنم که میشه شنبه.

صبح مثه این دانشجویای نمونه پا شدیم با اشکان رفتیم دانشگاه

آقا تز داد به جای اینکه بزاریم تو پارکینگ بزاریم تو بلوار...خب منم طبیعتا استقبال می کنم از هر امر نویی..خب رفتیم تو بلوار محض رضای خدا یه جای پارک نبود همه چپیدن تو پارک مثه پلنگ های گرسنه....یهو نمی دونم جو گرفت,شوماخر شد چیی شد گاز داد...با سرعت آینه به آینه شدیم با یک عدد سواری پراید

آیینه به صورت بید مجنون شد.

خب دیگه کش نمی دم داشتان رو... ظهرش به هزار بدبختی رفتیم آیینه رو درست کردیم

بعدشم طرف یه چسب زد رو شیشه آیینه که بچسبه گفت 2-3 ساعت باید بمونه...

این یعنی ما 2-3 ساعت باید بیکار می بودیم...هیچی دیگه رفتیم شیر موز خوردیم

آره دیگه من بعد از سال ها شیر موز خوردم...اگه اونو نمی خوردم به این روز نمی افتادم...

اه باز از خودم بدم اومد...البته قبلنا هم تعریفی نداشتما ولی باز بهتر بودم

هچی بعدش رفتیم نمایشگاه که 1 یا 2 ساعت اون جا بیکار باشیم 

که محض رضای بشریت هیچ چیز به درد بخوری نداشت

خب به هر حال از بیکاری بهتر بود

بعد رفتم خونه ادا این خسته ها در اوردم...کلی خونواده من دانشجو رو تحویل گرفتنو دیگه بگذریم

فردا صبحش که می شد یکشنبه

...(شبش قرار گذاشتیم بعد کلاسا بریم درکه با یه سری از بچه ها...)
صبح نمی دونم چه مرضی بود من ساعت 7 مثه خفاش بگم...جغد بگم...چی بگم بیدار شم...بیدار شدم دیگه...یکم ور رفتم بعد با اشکان اومدیم دانشگاه کلاس اول چرت...کلاس دوم برگزار نشد

نشد دیگه...پیچیدیم 8 تایی..1.2.3...آره دیگه هشت تایی رفتیم درکه

انصافا کلی خوش گذشت...

جدا از این خوش گذشتنه اشکان زد چراغ عقب رو ترکوند اونم طوری که نه خودش فهمید چی شد نه من یه آی فون تتلو و هم چنین مجری های منو تو...

مثه دیروز رفتیم چراغ ماشین رو درست کردیم و اومدیم خونه...کلا سمت راست ماشین نو شده...

فردا بابای اشکان میاد میگه این ماشین من نیست...حالا ببینید...اون چراغ شکسته رو من ور داشتم اوردم خونه

مامانم میگه این چیه؟
من:برگی از خاطرات

من:
مامانم:
مرتضی مطهری:
مرتضی خودمون:
چایکوفسکی:

امام راحل:...امام راحل در اون لحظه حضور نداشت

هیچی دیگه رسیدیم...کم کم دوباره شروع بساطا که قبلا داشتم...خدا کنه دوره این یکی خیلی طولانی نباشه

پ.ن1:این چند روز بسیار بسیار بسیار خوش گذشت حتی استرس هاش

پ.ن2:دیگه از پستم معلومه حالم خوب نیست...

پ.ن3:هیچوقت نشده به من خوش بگذره بعد کوفتم نشه

همین دیگه....فعلا






                                                                                                                      مملینو

                                                                                                                       مهر-91

تاریخ ارسال: یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 21:49 | نویسنده: Nathaneil | چاپ مطلب
نظرات (1)
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 13:57
نگار
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مرتضی مطهری چرا اون شکلی شد؟!‏
آیینه بغل
بلوار
پارکینگ
کوژ پشت نتردام
من :-‏|‏
پاسخ:
نمی دونم...همین طوری اون طوری شد
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد